یک شعرعاشقانه زمین شناسی
بیرفرنژانس چشمانت قشنگ است ولی افسوس قلبت کوه سنگ است!
سیلیمانیت فیبری همچو مویت چو میکای سپیدی هست رویت
آمیگدال است فابریک دهانت گسل خورده است قلب عاشقانت
رَخ لب بر رُخت از بس که زیباست عرق بر چهره رَخهای میکاست
سر راه تنشهایت نشستم و از حد الاستیکی گذشتم
تو هم چین داده ای روی دلم را دگرگون کرده ای آب و گلم را
اگرچه رخنمونی نیست اینجا و استوکهای عشقت نیست پیدا
ولی هورنفلس رویم می زند داد که آتش در دلم از عشقت افتاد (!)
ببین در مرز آناتکسی دل وفایت را ندیدن هست مشکل
بجای مهربانی یا که یاری شدی آتشفشانی انفجاری
سر کوه جدایی تا نمیریم بیا در عشق تز با هم بگیریم
کشم جور تز عشق تو را من تو شیرین باش فرهادیش با من
چه می شد هم گرایش بودی ای یار تو هم در عاشقی با این گرفتار